من و ستاره ها
شب بود به یاد تو افتادم چون ستاره ای را دیدم که در دور ترین نقطه آسمان بود.به یاد تو افتادم چون ستلره هرگز به من نزدیک نشده مثل تو که فقط از پشت دیوار جدایی با من سخن می گویی و حاضر نیستی حتی یه قدم با من گام برداری.
زیبایی آن ستاره چنان مرا محو تماشای خود کرده است که دیگر دلم نمی آید به دیگر ستاره ها نگاه کنم.مثل تو که به قدری برایم عزیزی که به من فرصت نظر کردن به دیگر خوبیها ی دنیا را نمی دهی.ستاره ها کم کم محو می شوند وصبح فرا می رسد ولی باز شب می شود ومن باز آن ستاره را می بینم.باز هم به یاد تو آن را تا صبح نگاه می کنم به او گفته بودم تو مال منی واو شب گذشته با چشمکی رضایتش را به من اعلام کرد.صبح شنیدم که همه می گفتند آن ستاره مال آنهاست ، چون به آنها هم چشمک زده است. مثل تو که تازه فهمیدم مال من نیستی.شب شد باز آن ستاره چشمک زنان آمد فریاد زدم که دیگر گول چشمکهای فریبنده ات را نخواهم خورد پل های بلندی به بلندی آسمان می سازم واز آن بالا می آیم و تو را به زمین می آورم تا دیگر کسی تو را نبیند ولی هر چه پیش می رفتم آن ستاره دورتر می شد بعدها که فهمیدم رسیدن به آن ستاره رویایی بیش نیست مثل تو که فقط یک خواب و رویا هستی.

متین ترین کلمه (عشق) زشت ترین کلمه (خیانت)
جذاب ترین کلمه(آشنایی) سخت ترین کلمه (تنهایی)
پاک ترین کلمه (وجدان) تلخ ترین کلمه(جدایی)
و بدترین کلمه(بی وفایی) است
زندگی چیست؟
زندگی خطی بر انتهاست که آغازی بنام تولد وپایانی به نام مرگ دارد زندگی دایره ای است بر محیط که مرکزی بنام عشق وشعاعی بنام محبت دارد زندگی مثلثی است که سه ضلع بنام عشق و دوستی و نفرت دارد. زندگی مانند ستاره ای است که هر لحظه نورش کم وزیاد می شود وزندگی را می توان در یازده واژه مختلف معنی کرد.
اول نگاه
دوم لبخند
سوم سلام
چهارم کلام
پنجم وعده
ششم دیدار
هفتم آشنایی
هشتم رازونیاز
نهم مهرو محبت
دهم بوسه
ویازدهم جدایی
قانون:
باید بگو یم که هیچ قانونی در فیزیک وجود ندارد تا نام تو را توجیه کند وهیچ قانونی در شیمی نیست تا آن را تجزیه کند اگر اجتماعی بودم سرزمینت را وسعت می بخشیدم اگر تاریخ بودم سر گذشت تو را مرور می کردم اگر ریاضی بودم خوبیهایت را ضرب می کردم . اگر نقاشی بودم چهره ات را ترسیم می کردم وبالا خره اگر انگلیسی بودم می نوشتم ilove you
اگر دریا غروبش را فرا موش کند
اگر دریا غروب غمش را فراموش کند
اگر عشق معشوقش را فرا موش کند
واگر تو مرا فراموش کنی
من هرگز تو را فراموش نمی کنم
عشق:
در جزیره سکوت تنهایی در امواج دریاها فقط به یک چیز فکر می کنم و آن عشق است عشقی که با یک نگاه شروع می شود وبا یک لبخند اوج می گیرد و با قطرات اشکی هم به پایان می رسد.
عشق آغازیست بی پایان
بامدادی است بی سکوت
بهاری است بی خزان
وصحرایست بی نام
غروب تنهایی:
می خواهم دوباره هنگام با سایه تنهایم در خیابان خیالم قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بشکانم آری می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم وغزل غزل گریه کنم می خواستم تو را مهمان کنم بر گوشه ای از قلب خویش آیا قبولش میکنی این کلبه ویرانه را.
تو دریایی و من موج اسیرم
که نمی خواهم دور از تو بمیرم
در دریای من آغوش بگشای
که می خواهم در آغوش تو بمیرم
((عشق همیشگی است این ما هستیم که نا پایداریم))
سلام بچه ها عید همگی مبارک
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الا حسن الحال
سیب سبزه سکه
سیر سمنو
سنجد سرکه
هر کس به طریقی دل ما را می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند

یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم
تو به جرم اینکه دل منو دزدیدی
من به جرم اینکه بجای خدا تورو پرستیدم
می گن بارون رو دوست داری با چتر میری زیرش
می گن گل رو دوست داری از شاخه می چینیش
می گن پرنده رو دوست داری اسیرش می کنی
می خوای نترسم وقتی میگی دوستم داری
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا می زارن
آدما آدمو تنها می زارن
عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون که خداحافظ
گر چه سخت است ولی باید این رشته الفت گسسته شود
گر چه سخت است ولی باید جام محبت بشکنت باید از پیش تو رفت
گرچه دانم زداغ دل من بی خبری وندانی که چه سخت است پس از رفتن تو
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
غمگین و تنها در گوشه ای از این دنیا بی وفا رخت بی مروتی را به تن می کنم و اشک غم از دیدگانم می چکانم چگونه می توان باور کرد غروب عشق را چگونه می توان پذیرفت واژه جدایی را آسمان همواره با زمین سخن از جدایی می گوید وشقایق های خسته در فراق عشق و محبت اشک می ریزند با آب دیدگانم هر صبح صورتم را می شویم وضو می گیرم و اشک می ریزم بر این دنیا بی وفا وقتی سوار بر قایق جدایی می شوم بتو می اندیشم به وجود تو به چشمان تو پرنده آشنایی پرواز جدایی را آغاز کرد تا در کنار آبشار بنشیند تا کاروان خاطره از آنجا عبور کند تا پیغامی از من برای تو آورد ای غمگین من چه کنم که چاره ای جز رفتن ندارم

بهای عشق چیست بجز عشق
به هم رسیدن یعنی آغاز
با هم ماندن یعنی زندگی
زندگی با عشق یعنی کامیابی